سکوت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:42
بعضی از حرفهارا نمیتوان گفتشتابان به سوی قلبم میروم و محکمدر را بروی سینه ام میبندم و گویمهیس هیس هیس اینجا همه ناشنواناینجا دیگر کسی بیدار نیست کسی کحرف دل را بشنود و با تو گریان شود نیستچه کسی میشنو
هیچکس شبیه تو نخواهد شد. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:42
در این عالم بسیار سیر کردم ولیک مانند تو نیافتمگشتم و همچون خورشید تابان غروب کردم و باز طلوع کردم تا شاید بیابم اما من نیافتم مانند تورا...چون به مانند تو جز تو در جایی نیست...چون خودم خودم را جز در وجود درخشان و صافِ همچون آینه ی تو در مکانی دگر نیافتم...باور کن هیچکس شبیه تو نیست...نویسنده:شیرین
........ - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
دوستان عزیز شما میتوانید مطالب قدیمی وب سایتم را نیز بخوانید که پایین همین صفحه وبم نوشته است مطالب قدیمی برروی آن کلیک کنید ومطالب قدیمی وب سایتم را نیز بخوانید...
خلوتگاه من اینجاست... - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
خلوتگاه من اینجاست... اینجا با گفته هایم با نوشته هایم با سروده هایم گاه درخلوت خویشم وگاه هم صحبت بارون... هرگاه دلگیرباشم اینجایم اینجا گاهی چشمانم گریان است گاهی لبانم خنده است...
از راز زندگیت مگو صحبتی با احدی... - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
از راز زندگیت مگوصحبتی بااحدی چون نه گوشی است بشنود نه دستی است بگیرد نه دل پرتوان وقدرتی دستهای این زمانه جمع به روی دستهایت شوند مشت هرکسی کند تظاهر که گیرد دستت را جز ادعا چیزی بیش ن
گاه... - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
گاه شادم گاه غمگین گاه سرازیرم ازحس نفس تنگی گاه بی خیالم ازدنیا وسازش گاه درحال رقصیدن بااین سازش گاه درکنج خلوت خویش کس نیست گاه یک نفردر کنارت هست چه دوست چه دشمن آه که اخر ندانستم دراین دنیا چه خواهم. نه خواهم نه دانم چه خواهم. گاه اصلا نیستم نتوانم خویش را بیابم. نهانم درخویش...دلم تنگ خودم هست...
پاهایم تاب رفتن نداشت... - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
روزی ناخوداگاه از بر یار بگذشتم خواستم کلامی سر دهم زشوقم اما تا به خود آمدم نگریستم... قفل شده چشمان زیبایش به چشمانم سرخ شده ز شوق دیدار گونه هایم لرزش تب آور گرفته بود دستانم گویا من...گویا من همچو
روزگار... - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 15:22
درمیان ظلمت های روزگار با خویشدر میان بیداری های شبانه اندر حالیک لحظه چشمانت را ببند از این ظلمت بی پایانکودک درونت را ندا ده از این ظلمتتا از این حاشیه گری روزگار لحظه ای در امان بمانیشاید بنگر گویم
کودکی ده ساله ام... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
کودکی ده ساله ام... کودکی ده ساله ام با دلی خسته از زمونه... با چشمانی گریان... دانم که فقیری پیش روی ثروتمندان حقیریست اما عیب هایشان پیش روی خویش هنریست گر راه من این است که بدان جا روم که خویش ندانم روم...روم تا از مردم این شهر سرد دور بمانم... تا شاید پرندگان نگاهم راخواندن صدایم را شنیدن گر راه...
کلبه بارونی... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
من کلبه ای دارم در خلوت خویش گه گاهی آنجایم شبا هنگام من باده نوشم ای ساقی... با من نگو چندم قدح... من یه دانه هم صحبتی دارم که نام آن باران است... او داند که من دختر کلبه بارونی هرروز در انتظارشم در روز ابری من چنین نبودم شاید آن چنانم نبودم من این نیستم من آنم نیستم... من هرجایم اما یک جا نیستم......
میترسم... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
ناگه سحرهنگام صدایی به گوشم رسید گفتا برخیزکه وقت سفراست گفتم نشانی ده ای ناآشنا گفت این نشانت باران آنجاست گفتم ترسم...ترسم ازاین کوچه های ناآشنا امانم ده تاشاید خوفم دررفت گفتا ترس واژه ای بیش نیست گفتم دانی من از خویش ترسم نیست گفتا تا گهی خوف بروجودت لبریز باشد حرکتی نیست گفتم ترسم... گفتم ترسم ...
ای دوست...برخیز... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
ای دوست دراین دنیای ما تا زمانیکه دل افسون نشود افسانه ندانیم دربازار این دنیا مایه زر وزیورا است اما در بازار دنیای عشق مایه چشمان تر است گوش...گوش مظلوم ترین عضو بدن است زیرا چون چشم نه توانیم ببندیم برروی پلیدی ها نه توانیم چون لب خموش کنیم بر گفتار ناسزا می شنود درپوشی نیز بر لب آن نیست تا جلوی ...
دلی مرنجان... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
دلی مرنجان... زمن به تو پند دلی مرنجان چون خدا داند چه آیدبر سرآن درهر دلی خدا را آشیانه ایست که ز هر کار آن او را خبریست روزی رسد دل خویش نیز برنجد زجایی که نه توانی آن را مانند روز اول کنی نه توانی دل رنجیده از خویش را کنی مدارا مرهم دردای بی درمان شو تابان سیاهی قلب های بی تابان شو زنگاهت قلبی را...
نوشته هایم بهانه ای بیش نیست... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
نوشته هایم... گفته هایم... شعرهایم... بهانه ایست برای آرام کردن خویش به امید روزی که در... درجایی ومکانی خوانده شود ودلی آرام گیرد میون این همه سردی شهر غریب... به امید روزی که خوانده شود... نویسنده:shirin
ز این سفرم... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
جامه ام همه چاک بشد زشکستگی تنم همچون نهال خشک بشد اما ز شکستگی بر سر مزن چون ز شکستگی روشنی خواهی شدن زین گونه بشدم که سفر را گزین کردم کاش ز این سفر سعادتی مرا آید و ز طرب آکنده شود بال وپرم ای عدل حق ندایم را بشنو... بشنو که زین گونه جفت کرده ای هرچیز را پیل رابا پیل وبشر را از جنس بشر کاش احدی ب...
زمان مرهم هیچ دردی نیست... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 13:58
همه میگن زمان مرهم هر دردی هست ولی من کاملا مخالفم چون زمان مرهم هیچ دردی نشده این بعضی از ادمان که به دردها عادت میکنن یا اکثر انسانها به مرور وبا گذر زمان با دردها زندگی میکنن طوریکه که حتی ذره ای از آن مدارا شده باشد حتی بسیاری از دردها به تدریج با گذر زمان دردناک تر میشن طوری که نمیشه از یاد رفت...