برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
در این عالم بسیار سیر کردم ولیک مانند تو نیافتم
گشتم و همچون خورشید تابان غروب کردم و باز طلوع
کردم تا شاید بیابم اما من نیافتم مانند تورا...
چون به مانند تو جز تو در جایی نیست...
چون خودم خودم را جز در وجود درخشان و صافِ همچون آینه ی تو در مکانی دگر نیافتم...باور کن هیچکس شبیه تو نیست...
نویسنده:شیرین
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
وب سایتم را نیز بخوانید که پایین همین
صفحه وبم نوشته است مطالب قدیمی
برروی آن کلیک کنید ومطالب قدیمی وب سایتم را نیز بخوانید...
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
خلوتگاه من اینجاست...
اینجا با گفته هایم
با نوشته هایم
با سروده هایم
گاه درخلوت خویشم وگاه هم صحبت بارون...
هرگاه دلگیرباشم اینجایم
اینجا گاهی چشمانم گریان است
گاهی لبانم خنده است...
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
از راز زندگیت مگوصحبتی بااحدی
چون نه گوشی است بشنود
نه دستی است بگیرد
نه دل پرتوان وقدرتی
دستهای این زمانه جمع
به روی دستهایت شوند مشت
هرکسی کند تظاهر که گیرد دستت را
جز ادعا چیزی بیش ن
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
گاه سرازیرم ازحس نفس تنگی
گاه بی خیالم ازدنیا وسازش
گاه درحال رقصیدن بااین سازش
گاه درکنج خلوت خویش کس نیست
گاه یک نفردر کنارت هست چه دوست چه دشمن
آه که اخر ندانستم دراین دنیا چه خواهم.
نه خواهم نه دانم چه خواهم.
گاه اصلا نیستم نتوانم خویش را بیابم.
نهانم درخویش...دلم تنگ خودم هست
چون واقعا نیستم درهیچ جا...
وهمه جای این دنیا نیستم...
من کجایم؟دلم میخواهد داند که من کجایم؟
کس هست داند که من ز خویش کجایم؟
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
کودکی ده ساله ام...
کودکی ده ساله ام با دلی خسته از زمونه...
با چشمانی گریان...
دانم که فقیری پیش روی ثروتمندان حقیریست
اما عیب هایشان پیش روی خویش هنریست
گر راه من این است که بدان جا روم که خویش ندانم
روم...روم تا از مردم این شهر سرد دور بمانم...
تا شاید پرندگان نگاهم راخواندن صدایم را شنیدن
گر راه من این چنین باشد که همچون پرنده ی
مهاجر باشم
باشد مانند همیشه حرفی نخواهم داشت اما
به گمان خویش
دچارم آنقدر که رانده است مرا از خویش داده است
مرا بر باد
به باران پناه میبرم چون نه دلیلی میخواهد
نه منطقی
چون داند که در شبی مهتاب برده ام همه را از یاد
فقط در دام
خویشم ندانم که چه خواهم ندادنم که ز زجر این
این زمونه کجا روم
کودکی ده ساله ام با پاهای برهنه در زیر باران
دل را داده ام بر باد
بر هرچه بادا باد...
ای روزگار کردی ودایی تلخ با منه حقیر...
اما ....
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
من کلبه ای دارم در خلوت خویش
گه گاهی آنجایم شبا هنگام
من باده نوشم ای ساقی...
با من نگو چندم قدح...
من یه دانه هم صحبتی دارم
که نام آن باران است...
او داند که من دختر کلبه بارونی
هرروز در انتظارشم در روز ابری
من چنین نبودم شاید آن چنانم نبودم
من این نیستم من آنم نیستم...
من هرجایم اما یک جا نیستم...
من اینجایم ولی اینجا نیستم
من آن جایم ولی آنجا نیز نیستم
باران حال را پرسید تو چونی؟
من درجواب گویم بنگر چنینم
نه هستم نه نیستم نه دانم چیستم....
فقط دانم در کوچه ای ناآشنا
در حرکتم...
بدون آنکه دانم مقصدم کجاست
خوشا آن روزی که دانم
ره من کجاست
من دربین درختان سربه فلک کشیده
در رهم...
به سوی کلبه خویش روم...
خوشا آن روزی که به سوی
خلوت خویشم...
دانی چرا؟....
چون یک جان که نه صدجان من
باران...
درآنجا منتظرم هست...
آری من درکلبه خویش هم خلوت بارونم...
دانی؟...
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
ناگه سحرهنگام صدایی به گوشم رسید
گفتا برخیزکه وقت سفراست
گفتم نشانی ده ای ناآشنا
گفت این نشانت باران آنجاست
گفتم ترسم...ترسم ازاین کوچه های ناآشنا
امانم ده تاشاید خوفم دررفت
گفتا ترس واژه ای بیش نیست
گفتم دانی من از خویش ترسم نیست
گفتا تا گهی خوف بروجودت لبریز باشد حرکتی نیست
گفتم ترسم...
گفتم ترسم از این همه بیداد وظلم
ترسم از این جاده های بی انتها
ترسم ازاین فریادهای بی نوا
فریادهایی که هرگز کس گوشی به آن نسپارد
گفتا برخیز...برخیزمگو مرا هست ناتوانی
گفتم ای ناآشنا نامت چیست؟
مراچه خواهی....من کیستم؟
گفتم بنگر مردم شهر را
با شنیدن صدای باران گه ناراحتن
گه شاعرنو گه دلگیرن...
گه خوشحالنو گه غمگین...
گفتم چرا این گونه اند؟
من دانم...
ای ناآشنا آنها باصدای باران زنده میشوند
برمی خیزن ونو دانند که
زندگی همچون رهگذریست درجاده بی انتها
که هرروز زمان درگذر است
غافل ازاینکه یه دم مهربان باشیم
گفتم ای ناآشنا تو کیستی؟نامت چیست؟
گفتا من بارانم...
برخیز وبامن رهگذر ره شو...
مترس من هم سفرت خواهم شد
من انتهای این کوچه نا آشنا هستم...
آری او باران بود که مرا ندا داد....
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
ای دوست دراین دنیای ما تا زمانیکه دل افسون نشود افسانه ندانیم دربازار این دنیا مایه زر وزیورا است اما در
بازار دنیای عشق مایه چشمان تر است
گوش...گوش مظلوم ترین عضو بدن است زیرا چون چشم نه توانیم ببندیم برروی پلیدی ها نه توانیم چون لب
خموش کنیم بر گفتار ناسزا
می شنود درپوشی نیز بر لب آن نیست تا جلوی حرف را گیرد...ای دوست بگیر زمن پندی که دراین دنیا حقیر مباش
چون دل است دگر میشکند
به مانند تیکه های شیشه که همچون اول نشد...از حد چون شد دردم سفر را گزین کردم وای بر من که نیست مرا
همسفری تا در خلوت خویش
به او برم پناهی...ندانم چه دردی است اما این را دانم سوزان دل است وبس که نه قصد دل کندن را دارد ونه
وایمیستد ای دوست دانی که
زمانه خراب نیست این دستی است که زمانه را خراب کرده از جانب مردم حیله گر این پایی است که رود سوی
پستی ها وپلیدی ها
مردم مکار شهر...ای دوست چه چیزها در وجودمان نیست که غافل شدیم زین گونه...فطرتی در اندرون وجودمان
است جدا از هر کار پلیدیمان
وزلال به مانند آب باران پس برخیز ومردم شهر را بیدار کن چون جمع زین گونه خفته اند...
نویسنده:shirin
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
نوشته هایم...
گفته هایم...
شعرهایم...
بهانه ایست برای آرام کردن خویش
به امید روزی که در...
درجایی ومکانی خوانده شود
ودلی آرام گیرد میون این همه
سردی شهر غریب...
به امید روزی که خوانده شود...
نویسنده:shirin
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی
برچسب:
نویسنده: نگار کوهی